رهيافتگان از مسيحيت
|
در فضايى معنوى و با برگزارى مراسمى صميمى در مجمع جهانى اهل بيت : ، با حضور دبيرکل مجمع، خانم «آنکِ فريبيس» به دين مبين اسلام مشرّف شد.
خانم فريبيس، اهل شهر مونيخ آلمان و از خانواده اى پروتستان است که در دوران طفوليت و نوجوانى با ديدن رؤياهايى،به اسلام گرايش پيدا کرد ; اما دقيقاً نمى دانست که اين خواب ها وى را به اين دين مقدس هدايت مى کند. تا اينکه در سنين بالاتر و پس از اينکه در مراکز مختلف فرهنگى به فعاليت پرداخت با برخى از مسلمانان و شيعيان آشنا شده، تصميم مى گيرد درباره اسلام و ديگر اديان تحقيق کند. وى در طول اين تحقيقات با مجمع مرتبط شد و اطلاعات و کتاب هاى مورد نياز را از طريق آن دريافت نمود. خانم فريبيس پس از اين مطالعات به اين نتيجه رسيد که دين اسلام کامل ترين دين است ; لذا تصميم نهايى خويش را گرفته، به قصد زيارت امام رضا (عليه السلام)و رسميت بخشيدن به تشرّف خود به اسلام، به جمهورى اسلامى سفر کرد.
«حجت الاسلام والمسلمين اخترى» دبيرکل مجمع با ابراز خوشحالى از گرويدن آکاهانه اين بانوى آلمانى به اسلام، اين آيين را بهترين، کامل ترين و جامع ترين دين و پاسخ گوى نيازمندى هاى انسان و جامعه بشرى دانست. ايشان با تأکيد بر اينکه اسلام هيچگاه از مردم نمى خواهد که بدون انديشه، فکر و تشخيص به آن ايمان آورند به «انتخاب پيامبران از سوى خداوند با هدف هدايت بشر» و «پيامبران اولوالعزم و خاتم آنان حضرت محمد (صلى الله عليه وآله) » اشاره کرد و افزود: «ما همه انبياء را قبول داريم ولى معتقديم که مدت تمام اديان ديگر، از جمله مسيحيت، تمام شده و اکنون تنها با پيروى از احکام و معارف اسلام است که بشر در دنيا سعادت مند و در عُقبا رستگار خواهد شد».
وى در ادامه با اشاره به وجود ائمه جهت تبيين معارف اسلام پس از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) عنوان نمود: «ما معتقديم که بعد از پيامبر، 12 نفر از فرزندان ايشان، جانشين آن حضرت، پيشواى مسلمانان و هادى و راهنماى بشريت هستند و امروز دوازدهمين فرزند پيامبر (صلى الله عليه وآله) ـ حضرت حجت بن الحسن المهدى (عج) ـ امام زنده و غايب ما است.»
ايشان در پايان بر نقش و ولايت دانشمندان دينى در زمان غيبت امام معصوم (عليه السلام) در بيان احکام و دستورات اسلام و رهبرى مسلمين تأکيد کرد.
در انتهاى اين آيين معنوى، خانم آنکِ فريبيس ضمن بيان قبول فرامين دين مبين اسلام، با اداى شهادتين ـ که به وسيله دبيرکل مجمع قرائت شد ـ مسلمان بودن خويش را رسماً اعلام نمود
|
پدرآريوس ::: جمعه 30/9/1386::: ساعت 2:39 عصر
تشرف يک متخصص آلماني به دين اسلام
|
آقاي "ينس فراشر" ، متخصص آلماني که تحت تأثير شخصيت بي نظير پيامبر اکرم (ص) قرار گرفته است تشرف خود را به دين اسلام رسما اعلام کرد. وي با اشاره به تضعيف نهاد خانواده در غرب ، جايگاه اين نهاد مقدس در اسلام را ستود.
آقاي "ينس فراشر" 43 ساله، متخصص کامپيوتر در تايخ امروز (شنبه 13/8/85) با حضور در مجمع جهاني اهل بيت عليهم السلام تشرف خود به دين مبين اسلام را رسما اعلام کرد.
وي در باره انگيزه گرايش خود به اسلام گفت:ما امروز در اروپا،در شرائط حساسي هستيم. رسانه هاي غربي و برخي قدتها،مردم را ازاسلام و مسلمانان مي ترسانند و تاحدودي هم موفق شده اند که ترس و نفرت از اسلام و مسلمانان را در دل برخي افراد ساده لوح جاي مي دهند،ولي ما معتقديم اين کار خوب نيست، و ما بايد به فکر همه بشريت و صلح و دوستي ملتها باشيم. من مدتي است که با مسلمانان مقيم کشورم آشنا شده و از انها چيزهاي زيادي آموخته ام.
من متوجه شدم که اسلام به نهاد خانواده، اهميت زيادي ميدهد و آن را از همه جهت تقويت مي کند. من اين پديده را به اين شکل در اديان ديگر نمي بينم. اکنون در اروپا و آلمان خانواده ها چندان با هم پيوند عاطفي ندارند، ولي در خانواده هاي مسلمان وضع به گونه اي ديگر است.
نتيجه تحقيقاتي که من تا کنون درباره اسلام داشته ام مرا واداشته امروز در حضور شما رسما تشرف خود را به اسلام اعلام کنم. اميدوارم بتوانم عضو مفيدي در خانواده 1.5 ميلياردي مسلمانان باشم.
وي با اشاره به شخصيت منحصر به فرد پيامبر اعظم افزود: من تحت تاثير آن حضرت و اخلاق والاي ايشان قرار گرفتم. اميدوارم بتوانم مطالعات بيشتري در باره اسلام داشته باشم و آنرا عميق تر بشناسم.
منبع: http://www.rahyaftegan.blogfacom
|
پدرآريوس ::: جمعه 30/9/1386::: ساعت 2:39 عصر
کشش و کوشش
|
"ترجمه: احمد عبداله زاده مهنه pigeonofharam@gmail.com پدر و مادر مسيحي ام مرا «بابي ايوانز» ناميدند، ولي اکنون مسلمانان مرا به اسم «خديجه ايوانز» مي شناسند. اين نوشته جريان مسلمان شدن من و همسرم مي باشد. "
"کشش و کوشش
خوب به خاطر دارم زماني را که در هفت يا هشت سالگي در آشپزخانه ايستاده بودم و از پنجره بيرون را تماشا مي کردم. با خدايي راز و نياز مي کردم که به وجودش اطمينان نداشتم و از او درخواست مي کردم که اگر واقعاً هست، خودش را به من نشان دهد، اما هيچ خبري نشد. حدود ده سالگي ام را به ياد مي آورم که يک بار نامه اي به خدا نوشتم و آن را در گوشه اي از اتاقم مخفي کردم، به اين خيال که خدا، اگر وجود داشته باشد، مي آيد، آن را برمي دارد و دعاهايم را مستجاب مي کند. اما فردا نامه ام سر جايش بود. هميشه در پذيرفتن وجود خدا و درک تعليمات کليسا مشکل داشتم. پدر و مادرم با اين که چندان مذهبي نبودند و به ندرت در مراسم کليسا شرکت مي کردند، نظرشان اين بود که بهتر است من و دو برادرم به کليسا برويم. در همان سالهاي کودکي به ما اجازه دادند که از ميان فرقه هاي مسيحي يکي را خودمان انتخاب کنيم. به گمانم آن موقع من شش ـ هفت سال داشتم و برادرهايم يکي ـ دو سال از من بزرگتر بودند. من فرقه ي «متوديست» را انتخاب کردم، آن هم فقط به اين دليل که کليساي آنها چند خانه با خانه ي ما فاصله داشت. و برادرانم به کليساي فرقه ي «لوتري ها» پيوستند؛ چون آن هم نزديک خانه ي ما بود و، به علاوه، من آن را انتخاب نکرده بودم. در يازده سالگي رسماً به عضويت کليسا در آمدم و عقايد مسيحيت را پذيرفتم. تا سيزده سالگي به کليسا مي رفتم. آن سال همراه خانواده به شهر کوچکي نقل مکان کرديم. آنجا در نزديکي خانه مان کليسايي وجود نداشت. و والدينم حوصله نداشتند که صبح زود بيدار شوند و ما را با ماشين به کليسا ببرند. به اين ترتيب، تعليمات ديني ما تعطيل شد. تا آن که دو سال بعد مادرم ناگهان به دين روي آورد. او شروع کرد به رفتن به کليسا و گاه گاهي پدرم را هم به آنجا مي کشاند. من با اشتياق به کليسا مي رفتم. آن زمان چند سال بود که خدا جويي من آغاز شده بود و اين جستجو تا 42 سالگي ادامه يافت . در التهاب جهنمي که کشيش در کليسا از آن ياد مي کرد پاي بند مذهب شدم، به اين گمان که بالاخره «او» را يافته ام. ولي افسوس که عمر گل کوتاه است، چون شبهات و پرسش هاي بي پاسخ دوباره به سراغم آمدند. در هفده سالگي با دختر يک کشيش «باپتيست» آشنا شدم و تصميم گرفتم به مذهب آنها درآيم. حداقل از شش سالگي پدرم من را مورد سوء استفاده ي جنسي قرار مي داد و من اين موضوع را با آن کشيش در ميان گذاشتم. او هم موافقت پدر و مادرم را جلب کرد که به صورت خصوصي سرپرستي من را به عهده بگيرد و در مقابل هفته اي صد دلار دريافت کند. من و پدر و مادرم در اين کليسا عضو شديم و آن دو مدتي پس از اين را به کليسا مي آمدند. تا اين که يک روز کشيش در حضور جمع کار زشت پدرم را اعلام کرد ، و آنها هم ديگر نيامدند. يک روز، بعد از ديدن پدر و مادرم به خانه ي کشيش برگشتم، اما ديدم جا تر است و بچه نيست. خانه خالي و يک سيخ کبريت هم نمانده بود. بعد از پرس و جو متوجه شديم که کشيش به اختلاس از کليسا متهم شده و فوراً به همراه خانواده اش فرار کرده است. من هم دوباره به خانه ي خودمان برگشتم و باز پدرم و همان قضايا. اين جريان باعث شد که همان يک ذره ايماني را هم که به خدا داشتم به کلّي از دست بدهم و ملحد شوم. در مدت 25 سال بعد از اين قضيه، هميشه بين ايمان و کفر سرگردان بودم. در 26 سالگي با اين فلسفه که زماني شنيده بودم: «جسمت را بياور، روحت هم به دنبال خواهد آمد.» مذهب کاتوليک را پذيرفتم. واقعاً به تعاليم کليساي کاتوليک اعتقاد نداشتم، ولي شديداً مي خواستم به قدرتي فراتر از خودم تکيه داشته باشم تا با ايمان در مراسم مذهبي شرکت کنم. هفت روز هفته را به اين اميد که به ايمان دست يابم در مراسم «عشاي رباني» شرکت مي کردم. اما پس از گذشت چندين ماه کم کم پي بردم که چنين اتفاقي نخواهد افتاد، و حضور من در مراسم به هفته اي يک بار، و به تدريج ماهي يک بار رسيده است. تا جايي که در 30 سالگي که با همسر کنوني ام، که کاتوليک نبود، برخورد کردم، ديگر اصلاً در مراسم حاضر نمي شدم. قبل از شوهرم به هيچ کس نگفته بودم که به خدا اعتقاد ندارم. فکر مي کنم او هم اول حرفم را جدي نگرفت؛ گويا تا آن زمان اصلاً کافر نديده بود. همسرم 29 سال از من بزرگ تر است. اين ده ساله زندگي خوبي داشته ايم. اولين باري که هم را ديديم، من هنوز با نوميدي دوست داشتم به خدا ايمان بياورم، و مدام از شوهرم قول مي گرفتم که وقتي به بهشت رفت، از خدا بخواهد که به من هم قدرت ايمان عطا کند و شوهرم، اگر توانست، از آن جهان برايم نشانه اي بياورد که نتوانم آن را انکار کنم، و من بفهمم که واقعاً خدايي هست. او هم هميشه قول مي داد به اين وعده عمل کند. ما در دهکده اي در ايالت آلاباما زندگي مي کرديم. آن موقع من 32 سال داشتم. در آن سال قرنيه ي هر دو چشمم زخم شد و وقتي آنها خوب شدند، تقريباً نابينا شدم. چشم پزشکان هم به خاطر آسيبي که از عفونت موجود در بافت قرنيه به وجود آمده بود پيوند قرنيه را موفقيت آميز نمي ديدند. هنوز به دنبال خدا مي گشتم. در تکاپو بودم چيزي را براي اميد بستن پيدا کنم که بهتر از چيزهاي اين جهاني باشد: نوعي دليل براي احتمال زندگي پس از مرگ؛ راهي براي به دست آوردن آن. از طريق «شبکه ي راديويي ترينيتي» به برنامه هاي تبليغي مسيحيت گوش مي دادم، هر چند در آن برنامه ها هم نمي توانستم مبلّغي قابل اعتماد پيدا کنم. با اين حال، باز هم ادامه دادم، به اميد اين که بالاخره يکي از آنها چيزي بگويد که بر من اثر بگذارد و سرانجام به اين نتيجه برسم که: «بله، واقعاً خدايي وجود دارد.» ولي هيچ يک از کشيش هاي راديو چنين حرفي نزدند؛ تازه خيلي هايشان چيزهايي گفتند که بيشتر سردرگمم کرد. طي ده سال اولي که عارضه ي چشمي پيدا کردم، سعي کردم باز هم در مراسم مذهبي فرقه هاي مختلف مسيحيت شرکت کنم: «باپتيست ها»، «مورمون ها» و ... حتي درباره ي اديان ديگر هم تحقيق کردم. ولي در هر مورد بعد از چند ماه شرکت در مراسم، بي ميل مي شدم. تعاليم اين فرقه ها چيز جديدي نداشتند. حرف هايي که تا ايمان کامل فاصله ي زيادي داشت. چيزهايي که غير از ايمان خود شخص هيچ دليلي نداشتند. من نمي توانستم به چيزي اعتقاد داشته باشم که تنها دليلش چند کلمه در کتابي باشد که در يک نگاه کلي منطقي به نظر نمي رسد. يادم مي آيد 35 ساله که بودم، يک شب روي تخت دراز کشيده بودم و با خدا، که هنوز به وجودش اطمينان نداشتم، مناجات مي کردم. در آن لحظات از او خواستم که اگر واقعاً هست، کسي را سر راهم قرار دهد که کمکم کند ايمان بياورم؛ ولي هيچ کس پيدايش نشد. در 36 سالگي يک «کتاب مقدس» به خط بريل به دستم رسيد و شروع به مطالعه ي آن کردم. باز هم به اين اميد که براي وجود خدا دليلي بيابم. ولي از آنجا که فهم آن از حد توان من خارج و بسياري از مطالب آن قابل توجيه نبود، پس از مطالعه ي تنها چند باب آن را کنار گذاشتم. همان روزها بود که علي رغم ميل به يافتن خدا از جستجو دست کشيدم و نسبت به دين کاملاً بي خيال شدم. صبح روز 11 سپتامبر 2001 پشت کامپيوترم نشسته بودم. ساعت هنوز 9 نشده بود و طبق معمول، تلويزيون که سمت راست من قرار داشت، روشن بود. با شنيدن آرم مخصوص «خبر فوري» به طرف تلويزيون چرخيدم. گزارشگري شروع به صحبت کرد و يکي از برج هاي «مرکز تجارت جهاني» هم در تصوير ديده مي شد. گزارشگر گفت که هواپيماي کوچکي به يکي از برج هاي دوقلو برخورد کرده است. من تقريباً نابينا هستم، ولي خوب مي توانستم تشخيص بدهم که هواپيماي مذکور کوچک نيست. حفره ي ايجاد شده خيلي بزرگ بود و باور نمي کردم که هواپيما تصادفاً به ساختماني به اين بزرگي برخورد کرده باشد. همچنان که داشتم تماشا مي کردم، هواپيماي ديگري به برج ديگر اصابت کرد. من به دليل کوچکي اين هواپيما نتوانستم خودش را ببينم، ولي دود و آتشي را که از ساختمان برخاست ديدم. از جا پريدم و به طرف اتاق رفتم. به شوهرم گفتم: «زود بلند شو که تروريست ها با هواپيما به ساختمان هاي مرکز تجارت جهاني زده اند!» او هم فوراً به اتاق نشيمن آمد، روي راحتي اش نشست و شروع کرد به تماشا کردن. چندي نگذشت که اعلام کردند هواپيمايي به «پنتاگون» برخورد کرده و يک هواپيماي ربوده شده ي ديگر هم در پنسيلوانيا سقوط کرده است. با خودم فکر مي کردم اين حملات کي تمام خواهد شد. در دنيا چه خبر شده است؟ گزارشگر تلويزيون مي گفت چيزي مثل آوار از ساختمان فرو مي ريزد. شوهرم مي گفت آنها مردمند که به آسمان پرت مي شوند. او هيچ وقت نمي توانست اين صحنه را فراموش کند. من خوشحال بودم که کم سويي چشمم اجازه نمي دهد بفهمم آن آوار چه بوده است. گزارشگر با لحني ترديد آميز مي گفت قسمتي از برج اول از ساختمان جدا شده و فرو ريخته است. حالا با خودم فکر مي کنم آيا آن خبرنگار واقعاً درباره ي آنچه مي ديده ترديد داشته است؛ چون بعداً معلوم شد که قسمتي از برج فرو نريخته، بلکه تمام ساختمان متلاشي شده است. خانم خبرنگاري داشت گريه مي کرد و آقاي همکارش او را در آغوش گرفته بود. من هم گريه مي کردم و شوهرم مرا در آغوش گرفته بود. تا چند هفته بعد من بي خود و بي جهت زير گريه مي زدم. وقتي سوار اتوبوس مي شدم، مجبور بودم صورتم را به طرف پنجره نگه دارم و وانمود کنم که دارم بيرون را تماشا مي کنم تا کسي اشک هايم را نبيند. يا وقتي به رستوران مي رفتيم مي بايست با دستمال اشک هايم را پاک کنم، مبادا کسي نگاه کند و فکر کند من ديوانه ام. آن موقع من مسيحي بودم. اين قضايا مرا ويران کرده بود. از آنجا که رسانه ها اسلام را باعث و باني انفجارهاي 11 سپتامبر معرفي مي کردند، نمي توانستم بفهمم جطور ممکن است يک دين، ترويج کننده ي چنين خشونتي باشد؛ به عقلم جور در نمي آمد. بنابراين تصميم گرفتم خودم تحقيق کنم. مي خواستم به هر راهي که شده حقيقت موضوع را کشف کنم. به خاطر کم بينايي ام نمي توانستم از اينترنت آنچنان که بايد استفاده کنم. پيدا کردن کتاب درباره ي اسلام به خط بريل يا با چاپ درشت هم مقدور نبود. با اين حال با استفاده از يک نرم افزار بزرگ نما به سراغ کامپيوتر رفتم. جستجويم را آغاز کردم. به پايگاه هاي اسلامي در اينترنت مراجعه کردم و عضو گروه هاي اينترنتي مربوط به زنان مسلمان شدم. در اين گروه ها سؤالاتم را از طريق ايميل مطرح و جواب هايي دريافت مي کردم که پس از پرس و جوي بيشتر آنها را تصديق مي کردم. من آدم شکاکي هستم. تا چيزي را نفهمم قبول نمي کنم. هيچ وقت چيزي را فقط به اين خاطر که مردم مي گويند، باور نمي کنم. بايد آن مطلب هم به عقلم جور در بيايد و هم آن را از لحاظ قلبي بپذيرم. در اثناي تحقيق به اين نکته پي بردم که خداي مورد نظر مسلمانان همان خداي مسيحيان و يهوديان است؛ خداي ابراهيم [ع] و موسي [ع]. فهميدم که اسلام، تنفر از غير مسلمانان را ترويج يا از آن چشم پوشي نمي کند و از کنار کشتار افراد بي گناه به سادگي نمي گذرد. در اين تحقيق به مطالبي درباره ي اسلام دست يافتم که در رسانه ها خبري از آنها نيست و به اين نتيجه رسيدم که اسلام دين بر حق است. با دلايل قانع کننده ي بسياري روبرو شدم و جالب اين که همه ي اين دلايل در خود قرآن بود؛ مسائل صرفاً علمي که دانشمندان در همين 100 ساله ي اخير به آنها دست يافته اند. فقط خدا مي توانسته 1400 سال قبل از اين حقايق خبر داشته باشد. مثلاً يک روز در سايتي برخي پيش گويي هاي علمي قرآن را مي خواندم. آيه 37 سوره ي «الرحمن» از نابود شدن منظومه ي شمسي ما سخن مي گويد: «آن گاه که آسمان شکافته شود تا چون گل سرخ گون و چون روغن (مذاب و روان) گردد.» ذيل اين آيه لينکي به سازمان فضايي آمريکا (ناسا) به چشم مي خورد. نمي دانستم آن صفحه چه مطلبي دارد، ولي وقتي روي آن کليک کردم چيزي ديدم که زبانم را بند آورد و اشک در چشمانم حلقه زد. حالا ـ اگر باز هم شکي باقي مانده بود ـ ديگر يقين کردم که اسلام دين حقيقي خداوند است. در آن صفحه ي سايت ناسا، تصويري شبيه گل سرخ ديده مي شد: تصوير يک سحابي که آن را با تلسکوپ فضايي هابل گرفته بودند. اين عکس مربوط به ستاره اي منفجر شده با فاصله ي 3000 سال نوري از زمين بود. دانشمندان عقيده دارند که همين سرنوشت در انتظار منظومه ي شمسي است. مسلمانان اين ستاره را «سحابي گل سرخ» مي خوانند. اين مسأله 1400 سال پيش در قرآن ذکر شده است. محال است مردم آن زمان از اين مسأله آکاه بوده باشند؛ اين فقط از جانب خداست. بعد از باور عقلي و اعتقاد قلبي به حقانيت اسلام ديدم که ديگر مسلمانم و فقط مانده که ايمانم را اظهار کنم. در اينترنت سراغ مساجد منطقه را گرفتم. به مسجدي در شهر مجاورمان تلفن زدم و پرسيدم کي مي توانم شهادتين را جاري کنم. گفتند بايد ساعت 4 بعد از ظهر شنبه آنجا باشم تا مراسم در حضور امام جماعت انجام بگيرد. پرسيدم: «نمي شود زودتر بيايم؟ چون با اتوبوس دير وقت به خانه مي رسم.» قول دادند من را با ماشين برگردانند. من طبق برنامه ي آنها، و طبق برنامه اي که خدا ريخته بود، به آنجا رفتم و بدين ترتيب زندگي جديدم را آغاز کردم. تا پيش از اين، ازدواج در نظرم مهم ترين حادثه ي زندگي ام بود. ولي از آن روز، مسلمان شدنم را بزرگ ترين اتفاق زندگي ام مي دانم. آن روز اعتراف کردم که اسلام طريق رستگاري و راه رسيدن به بهشت است و من تصميم گرفتم که به آن عمل کنم. توقع نداشتم شوهرم از مسلمان شدن من هيجان زده شود. بالاخره او هم تحت تأثير تبليغات رسانه ها قرار گرفته بود. دوست نداشت من هفته اي چند شب به مسجد بروم. تنها در خانه حوصله اش سر مي رفت. يک شب بعد از اين که به خاطر رفتن من غرولند کرد، کمي آن طرف ترش نشستم و به آرامي گفتم: «من هيچ وقت از تو نمي خواهم به ديني که اعتقاد نداري عمل کني. آن قدر دوستت دارم که نمي توانم مجبورت کنم. ولي خواهش مي کنم درباره ي اسلام مطالعه کن تا حداقل بفهمي من به چه چيزهايي اعتقاد دارم.» اين را گفتم و رفتم لباس هايم را پوشيدم که به مسجد بروم. شوهرم را بوسيدم و از او خداحافظي کردم. وقتي برگشتم ديدم نظرش به کلّي عوض شده و چهره اش باز و بشاش است. همان شب قبل از خواب تحقيق درباره ي اسلام را شروع کرد. از ان به بعد شوهرم هم با من به مسجد مي آمد. من در جمع خواهران آموزش مي ديدم و او با يکي از برادران صحبت مي کرد و سؤالاتش را از او مي پرسيد. در خانه هم از طريق اينترنت و کتاب هايي که از مسجد امانت گرفته بود تحقيق را پي گيري مي کرد. سپس درباره ي مسائل مختلف با هم تبادل نظر مي کرديم و من نقاط مبهم را برايش توضيح مي دادم. بالاخره روزي فرا رسيد که همسرم، با لحني يقين آميز، انگار که مسلمان شده، به من گفت که تصميم گرفته به بعضي از احکام اسلام عمل کند. من که اصلاً نمي دانستم به اين مرحله رسيده، پرسيدم: «از کجا فهميدي اين احکام درست است؟» او جواب داد: «در قرآن نوشته است.» جا خوردم. او ايمان آورده بود! او به حقانيت اسلام پي برده بود! 36 روز بعد از مسلمان شدن من همسرم شهادتين را گفت و به دين اسلام درآمد. همان شب مراسم عقدمان را هم به سنت اسلامي برگزار کرديم. وقتي شوهرم شهادتين را مي گفت، من گريه مي کردم. در آن لحظه مي دانستم ما دو تا در آن دنيا با هم خواهيم بود! يک ماه پيش از اين برادري از من پرسيد چند درصد احتمال مي دهم همسرم مسلمان شود. من جواب دادم: «صفر درصد. من نمي توانم تصور کنم که کسي بعد از 70 سال ناگهان تغيير عقيده بدهد.» اما همسرم دو هفته قبل از هفتاد و يکمين سالگرد تولدش اسلام را به عنوان دين و راه زندگي اش انتخاب کرد. حالا در جمع مسلمانان خانواده ي تازه اي پيدا کرده ايم. پيروان اسلام ما را با دوستي و محبت پذيرفته اند. اين دوستي و محبت از تعاليم همه ي فرقه هاي مسيحيت است و من در مراحل مختلف زندگي ام با آنها آشا شده بودم. ولي احساس مي کردم هيچ يک از اين خلقيات در ميان مسيحيان وجود خارجي ندارد. بسياري از مسلمانان منطقه ي ما مهاجرند. ولي با آمريکايي ها، چه مسلمان و چه غير مسلمان، در نهايت مدارا برخورد مي کنند. از همان لحظه ي اولي که پا به مسجد گذاشتيم، ما را با روي باز در جمع خانواده ي اسلام پذيرفتند. ما هميشه احساس مي کرديم مورد استقبال و پذيرش واقع شده ايم. زندگي ما از زمان مسلمان شدن جهت دار و هدفمند شده است و معناي وجودمان را دريافته ايم. ما به اين نتيجه رسيده ايم که فقط چند صباحي در اين دنيا هستيم و آنچه در آخرت است بسيار بهتر از خوشي هاي زودگذر دنياست. نسبت به زندگي پس از مرگ احساس امنيتي پيدا کرده ام که پيش از اين هيچ گاه نداشته ام. هر دوي ما فهميده ايم مشکلاتي که زماني آنها را خيلي بزرگ مي ديديم، در واقع سکوي پرتاب ما هستند. براي آنچه داريم، و نيز آنچه نداريم، خدا را شکر مي کنيم.
پي نوشت ها: . Trinity در عقايد مسيحيت به معناي تثليث (اعتقاد به پدر، پسر و روح القدس) است. (م.) 7. Rose Nebula
منبع: http://www.rahyaftegan.blogfacom |
پدرآريوس ::: جمعه 30/9/1386::: ساعت 2:39 عصر
معجزه ساحل کاليفرنيا
|
"«يوسف اسلام» که زماني هنرمندي رکورددار به شمار ميرفت، در اوج دوران محبوبيت خود، از اين کار کنارهگيري کرد. ترانههاي او در دهه 1970، حدود شصت ميليون آلبوم فروش داشت اما پس از گرويدن به اسلام در سال 1977 و انتخاب يک نام جديد، اين خواننده فاصله زيادي از کار سابقش گرفت. او امسال نخستين آلبوم خود پس از سه دهه را با نام «يک جام ديگر» منتشر کرد. او در گفتوگويي با «CBS» گفت: «در اين برهه از زمان، اين بهترين کاري است که ميتوانم بکنم. چراکه موعظه کردن، سياست و اين حرفها، کاري را پيش نميبرد."
" من ميخواهم با قلبم با قلبها حرف بزنم. مطمئن باشيد به اين ترتيب مردم ميتوانند بخشي از زيباييهايي را که من کشف کردهام، کشف کنند». اسلام گفت: «عده زيادي از مردم دوست داشتند من به خواندن ادامه دهم. شما به جايي ميرسيد که به اندازه کافي خواندهايد... ارضا ميشويد و ميخواهيد شغلتان را با زندگي کردن عوض کنيد. تا زماني که به آنجا رسيدم، زندگي نکرده بودم. بلکه در حال جستجو در جاده بودم». اسلام با نام «استيون دميتري جورجيو» در سال 1948 در لندن، از يک پدر يوناني و يک مادر سوئيسي متولد شد. والدين او مالک يک رستوران بودند و استيون در دوازده سالگي نواختن گيتار و نوشتن ترانه را آغاز کرد. اوايل يکي از دوستدخترهايش به او گفته بود که چشمانت مانند گربه است. او از اين حرف خوشش آمد و در هجده سالگي «کت استيونس» اولين آلبومش را منتشر کرد و به سرعت در تمام اروپا مشهور شد. ولي ناگهان متبلا به بيماري کشنده سل شد که دنياي موسيقي و فعاليتهايش را برايش بيمعني کرد. او ميگويد: «من ناگهان متبلا به سل، اين بيماري قرون وسطي شدم. من در اجتماعي مدرن، گوشه بيمارستان افتاده بودم. همه چراغها و روزنههاي نور بسته شده بود و الان ميگويم: آهاي! نور کجاست؟ و اين دليلي بود براي پيش رفتن، اگر به دنبال نوع ديگري از نور هستيد». اين تجربه نزديک به مرگ، باعث انفجار خلاقيت در او شد. وي در حال بهبود، بيش از چهل ترانه نوشت و همين ترانهها بود که جايگاه او را در تاريخ موسيقي تثبيت کرد. سرنوشت او با شهرت پيوند زده شده بود و يا اينگونه به نظر ميرسيد، اما در سال 1975 و هنگام شنا در ساحل ماليبو کاليفرنيا، يک رويارويي ديگر با مرگ، سرنوشت واقعي او را نشان داد. اسلام ميگويد: «من تصميم گرفتم به شنا بروم. هيچ کس هم به من نگفت که الان زمان خوبي براي شنا نيست. من به وسط دريا رفتم و احساس بسيار خوبي داشتم و سپس تصميم به بازگشت گرفتم. اما ناگهان متوجه شدم که نميتوانم، موجها به سمت من ميآمدند و من اصلا به ساحل نزديک نميشدم. ناگهان احساس کردم مثل سنگ شدهام. به نظرم رسيد که شايد کار خدا باشد. گفتم: خدايا! اگر مرا نجات دهي، از اين پس براي تو کار خواهم کرد. بي هيچ ترديدي اين حرف را ميزدم و ميدانستم قدرتي وجود دارد که به من کمک خواهد کرد و در همان زمان، موج کوچکي از پشت من آمد، موجي کوچک؛ نه خيلي بزرگ. اما اين همان لحظه معجزه بود. انرژي خود را به دست آوردم و توانستم شنا کنم. به خشکي رسيده بودم. زنده بودم. اما بعد چه؟». پس از آن معجزه، اسلام سعي کرد ديني را بيابد که مناسب با احوالش باشد. او با «بوديسم» شروع کرد. تائو، ستارهشناسي و حتي طالعبيني! اما زماني که برادرش يک نسخه از قرآن را به او داد، مردي که به دنبال يافتن پاسخ بود، سرانجام آن را يافت. او ميگويد: «من به دنبال چيزي بودم که طنينانداز باشد. معني زندگاني، از هر زاويهاي که به آن نگاه کني». در آن زمان او هنوز هم مشهور بود و موسيقي را رها نکرده بود. او متوجه شد که نميتواند تعادلي را بين کارش و مذهبش برقرار کند. او ميگويد: «دانش و الهامي که در من به وجود آمده بود، با سبک زندگي من متفاوت بود. من ميخواندم تا بدانم کيستم. خودم را پيدا کنم. اما حالا خودم را يافته بودم. آيا باز هم بايد بخوانم؟». اين پرسش زماني پاسخ داده شد که او در نوامبر 1979 با نام «کت استيونس» در استاديوم و مبلي روي سن رفت و با نام «يوسف اسلام» بيرون آمد. پس از آن شب، تا بيست سال او دست به گيتار نزد. او که با اسلام دوباره متولد شده بود و انرژي گرفته بود، شروع به عمل کردن به عهدي کرد که در ساحل ماليبو با خداوند بسته بود. او با توجه به وضعيتي که در زندگي سابقش داشت، اولين مدرسه اسلامي لندن را بنيان نهاد و سپس يک بنياد خيريه کوچک را براي کمک به يتيمهاي سراسر دنيا تأسيس کرد. او در همان سال با «فوازي علي»، يک مسلمان معتقد ازدواج کرد و هماکنون داراي پنج فرزند است. اسلام زندگي خود را به آرامي تا سال 1989 ادامه داد. در آن سال، آيتالله روحالله خميني فتوايي را صادر کرد که در آن حکم مرگ سلمان رشدي، يک نويسنده انگليسي را به خاطر ناسزاگويي به پيامبر اسلام(ص) در کتاب خود «آيات شيطاني»، صادر کرد. اسلام به عنوان مشهورترين مسلمان انگليس مورد سؤال قرار گرفت ولي او پاسخي داد که همه گونه برداشتي از آن شد. او گفت: «سلمان رشدي يا هر نويسنده ديگري که به پيامبر اهانت کند، طبق قوانين اسلام، مجازات او مرگ است. اين يک عامل بازدارنده است تا ديگران اين اشتباه را انجام ندهند». اسلام گفت: «من هدف هر کسي بودم که ميخواست تيتر اخبار را بسازد. وقتي از من پرسيده شد، من اصل واقعي ناسزاگويي و مجازات آن را بيان کردم. درست مانند کتاب مقدس مسيحيان، در قرآن هم اين امر آمده و من نميتوانستم آن را انکار کنم». سپس 11 سپتامبر و اسلام در ميان همه به اين حملات اعتراض کرد. ولي در سال 2004، در حالي که قصد داشت براي امور خيريه به واشنگتن پرواز کند، از هواپيما بيرون آورده شد و به طور موقت از ورود به آمريکا منع شد. و درباره تنشهاي موجود در جهان گفت: «من فکر نميکنم خداوند براي ما پيامبران و کتابهايي را فرستاده باشد تا بر سر آنها دعوا کنيم. اين کتابها به ما آموزش ميدهند که چگونه با هم زندگي کنيم. ولي وقتي اين آموزهها را ناديده بگيريم، وضع کنوني پيش ميآيد».
اما در چنين فضايي او احساس ميکرد که دوباره بايد بخواند. او ميگويد: «نقطه تحول زماني بود که پسر من وقتي به خانه آمد، باز هم يک گيتار آورد. من همه سازهايم را در سال 1979 به خاطر اهداف خيريه فروخته بودم. دو دهه بود که به ساز دست نزده بودم و يک روز که همه خواب بودند، دوباره ساز را به دست گرفتم».
او يک ماه پيش، پس از 28 سال آلبوم جديدي منتشر کرد: «جام ديگر». او ميگويد: «اين جام بايد پر شود و اين وابسته به شماست که چگونه پرش کنيد. آنهايي که به دنبال کت استيونس ميگردند، احتمالا ميتوانند او را در اين آلبوم پيدا کنند. ولي اگر ميخواهند يوسف را بيابند، بايد بسيار عميقتر شوند و در اين صورت، او را خواهند يافت». سايت بازتاب" |
منبع: http://www.rahyaftegan.blogfacom
پدرآريوس ::: جمعه 30/9/1386::: ساعت 2:39 عصر
تشرف يک استاد ژاپني به اسلام
|
خانم دکتر توموکو شيموياما، دانشجوي دکتراي تاريخ تشيع، با مراجعه به مجمع جهاني اهل بيت (ع) بنا به درخواست خودشان به دين مبين اسلام تشرف يافتند
خانم شيموياما علت علاقه مندي خود به اسلام را، مطالعه تاريخ ايران و اسلام دانست. وي افزود: "در اين مطالعات نکات بسياري را يافتم که نسبت به اديان و فرهنگ هاي ديگر، با انسانيت و ارزش هاي انساني تطابق بيشتري دارد.:"
اين دکتر ژاپني که قبلا مسيحي بوده است، اظهار داشت: ارزش و منزلت انسان در هيچ دين و فرهنگي مانند دين و فرهنگ اسلامي حفظ نشده است. در جوامع غربي تبليغات منفي بر ضد اسلام، فراوان است و متأسفانه در کشور ژاپن نيز تا حدودي اثر گذارده است، ولي من با مطالعات خود در مورد اسلام و ايران به نتيجه اي متفاوت رسيده ام، و امروز پس از اين همه مطالعه تصميم خود را گرفته ام که آشکارا اسلام خود را اعلام کنم.
وي در مورد انگيزه اصلي خود از پذيرش اسلام، اظهار داشت که اولا هدايت با دعوت الهي انجام مي گيرد و اين خدا و اهل بيت (ع) هستند که مرا دعوت کرده اند، البته کتابها و مطالعات و کمک دوستانم هم بي اثر نبوده است، ولي هدايت اصلي از آن خداست. ثانيا شخصيت ائمه اهل بيت (ع) به ويژه امام حسين (ع) و ظلم ستيزي ايشان و پيروزي خون بر شمشير در نهضت آن حضرت مرا به سوي مذهب اهل بيت (ع) جذب کرد.
شايان ذکر است خانم دکتر شيموياما مقالاتي نيز درباره اسلام و تشيع نوشته و مصاحبه هايي را با تلويزيون ملي ژاپن (NHK) انجام داده است.
در پايان دبير کل بعد از جملاتي چند، شهادتين را بر خانم شيموياما تلقين کرد و ايشان رسما به اسلام مشرف شد.
منبع: http://www.rahyaftegan.blogfacom
|
پدرآريوس ::: جمعه 30/9/1386::: ساعت 2:39 عصر
ديه گور ردرد و پرواز به سوي نور
|
"يک جوان تازه مسلمان آمريکايي، مطالعه کتابهاي امام خميني(ره) پس از حادثه 11 سپتامبر را عامل اصلي گرايش خود به دين اسلام خواند. "
"«ديه گو ردرد» که نام «علي اکبر» را براي خود برگزيده است، گفت: قبل از انتخاب دين اسلام، احساسات و تجاربي در زمينه تطبيق انديشههاي زندگي غربي داشتم و در درونم با تمام اين افکار و انديشهها در ستيز بودم و به دنبال يک نظام اعتقادي براي زندگي و درک واقعيت اطراف و هستي بودم.
اين جوان 23 ساله آمريکايي که پنج ماه پس از حادثه 11 سپتامبر به اسلام گرويده است و دانشجوي هنرهاي آزاد و دانشگاه سوني نيويورک است، مذهب شيعه را اختيار کرده است. علي اکبر ميگويد: نمي تواند زندگي غيرمذهبي حاکم در آمريکا و اين زندگي بي بندوبار را تحمل کند. او اضافه ميکند: خانوادهها در نظام اعتقادي حاکم بر جامعه امر آمريکا مشکلات متعددي دارند و من قادر به مصالحه با اين نوع نظام اعتقادي نبودم. اين سؤالات براي من مطرح بود که ما براي چه در دنيا هستيم و چگونه و به چه شيوهاي بايد زندگي کنيم و بهترين راه زندگي چگونه است و روابط ميان پدر، مادر و کودکان چگونه بايد باشد. چرا که اين مسئله عامل مهمي است. تمام اين فرآيند موجب شد که من پنج ماه پس از 11 سپتامبر در آمريکا شروع به مطالعهاي درباره ايران و آيت الله خميني بکنم و در اين رابطه کتابي از ايشان خواندم.
او ادامه داد: ايران تنها کشوري است که در برابر فشارهاي آمريکا ايستاده و جهان اسلام نيز بايد در برابر اين فشارها ايستادگي کند.
علي اکبر افزود: چندي پيش يک سخنراني از آيت الله خامنهاي، رهبر انقلاب ايران را ميخواندم که در آن، ايشان بهترين راه ايستادگي در برابر فشارهاي آمريکا را پيروي از اسلام اعلام کرده بود. "
منبع: http://www.rahyaftegan.blogfacom |
پدرآريوس ::: جمعه 30/9/1386::: ساعت 2:39 عصر